سلام عگس من>مهرداد< که صاحبه وبلاک هستم

غمگین

برای جواب ادامه را بزنید.![]()
آزمایش عشق را در این داستان جذاب ببینید
شاخه گلي خشكيده
قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...
این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.
خنده تلخ سرنوشت
داستان زيبای خنده تلخ سرنوشت
نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی که می شد توی دستام نگه داشتم
هنوز یه ربع به اومدنش مونده بود
نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام
به همه لبخند می زدم
آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب می دادن درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن
اصلا برام مهم نبود
من همتونو دوست دارم
همه چیز به نظرم قشنگ و دوست داشتنی بود
دسته گل رو به طرف صورتم آوردم و دوباره نفس عمیق کشیدم
چه احساس خوبیه احساس دوست داشتن
به این فکر کردم که وقتی اون از راه برسه چقدر همه آدما به من و اون حسودی می کنن
و این حس وسعت لبخندمو بیشتر کرد
تصمیم خودمو گرفته بودم , امروز بهش می گم , یعنی باید بهش بگم
ساعتمو نگاه کردم : هنوز ده دقیقه مونده بود
بیچاره من , نه, بیچاره به آدمای بدبخت می گن ... من با داشتن اون یه خوشبخت تموم عیارم
به روزای آینده فکر می کردم , روزایی که من و اون
دو نفری , دست توی دست هم توی آسمون راه می رفتیم
قبلا تنهایی رو به همه چیز ترجیح می دادم ولی حالا حتی از تصور تنهایی وقتی اون هست متنفر بودم .
من و اون , می تونیم دو تا بچه داشته باشیم
اولیش دختر ... اسمشم مثلا نگار .. یا مهتاب
مثل دیوونه ها لبخند می زدم , اونم کنار یه خیابون پر رفت و آمد ... ولی دیوونه بودن برای با اون بودن عیبی نداره
خب دخترمون شبیه کدوممون باشه بهتره ... شبیه اون باشه خیلی بهتره اونوقت دوتا عشق دارم
دومین بچه مون پسر باشه خوبه ... اسمشم ... اهه من چقدر خودخواهم
یه نفری دارم واسه بچه هامون اسم می ذارم ... خب اونم باید نظر بده
ولی به نظر من اسم سپهر یا امید یا سینا قشنگتر از اسمای دیگه اس
دوس دارم پسرمون شبیه خودم باشه
یه مرد واقعی ...

سلام اين را تاقديم ميكنم به
همه دوستارانم كه شمايد![]()
الناز شاکردوست, بهنوش بختیاری, شهاب حسینی, محمد رضا فروتن, مهدی سلوکی, آموزش, آنتی ویروس اریکسون, آنتی ویروس سامسونگ, آنتی ویروس موبایل, آنتی ویروس موتورولا, آنتی ویروس نوکیا, آهنگ سازی, اس ام اس sms, اس ام اس ایام, اس ام اس تبریک, اس ام اس تسلیت, اس ام اس خنده دار, جوک, اس ام اس سرکاری, اس ام اس عاشقانه, اس ام اس فلسفی, امین حیایی, ایرج, برنامه نویسی, بهنوش طباطبایی, دانلود آهنگ, دیگر موارد, شجریان, عکس بازیگران زن, عکس بازیگران مرد, عکس های از حوادث, عکس های از عجایب, عکس های بهرام رادان, عکس های جالب و دیدنی, عکس های جذاب ورزشی, عکس های حامد بهداد, عکس های حمید گودرزی, عکس های حیوانات, عکس های خنده دار, عکس های داغ روز, عکس های شقایق دهقان, عکس های طبیعت, عکس های عاشقانه, عکس های غم انگیز, عکس های لاله اسکندری, عکس های مهران مدیری, عکس های نگار فروزنده, عکس های هنری و زیبا, عکس های کامبیز دیرباز, عکس های یانگوم, عکس های یکتا ناصر, كليپ موبايل, محمدرضا گلزار, مدل دکوراسیون, مدل لباس و آرایش, مهناز افشار, نرم افزار آنتی ویروس, نرم افزار ابزار دسکتاپ, نرم افزار اسکرین سرور, نرم افزار افیس, نرم افزار امنیتی , نرم افزار انیمیشن سازی, نرم افزار بازی, نرم افزار بازیابی, نرم افزار بهینه ساز, نرم افزار تلفن, نرم افزار دیکشنری, نرم افزار زیبا ساز, نرم افزار فارسی, نرم افزار فشرده ساز, نرم افزار فلش, نرم افزار ماهواره, نرم افزار مهندسی, نرم افزار موسیقی, نرم افزار نقشه, نرم افزار هک , نرم افزار پشتیبان, نرم افزار کاربردی, نرم افزار کامپیوتری, نیکی کریمی, کدهای مخفی, کلیپ تصويري , کلیپ صوتي خنده دار, کلیپ مذهبی و مرثیه, گالری عکس nmobile, گلشیفته فراهانی, یادداشت
* عشق و ثروت و موفقیت *

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید.
خود آموز با كلاس شدن(برای آقایان)![]()
1.ظهر خروس خون كه بیدار شدید به هیشكیه هیشكی سلام نكنید
2.گوشی موبایلتون رو حتی ۰۰۰۱/۰ثانیه از خودتون دور نكنید ویه سره smsو miss call بزنید(اگه خطتون اعتباریه و شارژ نداره الكی رو دكمه هاش فشار بدید.ولی نه محكم!چون مثلا گوشی لمسیه)
۳.در صورت امكان اسمتون رو به اینگلیش تغییر بدید مثلا داوود به دیوید
4.یادتان نره دیگر عباس شوكت خانم فقط از زری دختر همسایه نباید خوشش بیاد.خود تو هم همینطور!
5. با كلاس ها قلیونارو نمی زنن زیر بغل و یه مشت تخمه جاپونی تو هر سوراخه لباسشون پیدا نمیشه(اگه با دیدن قلیون رو طاقچه تحریك به استفاده از اون میشید كوزه ی شیشه ایی اونرو به یك گلدان مبدل سازید.كلی كلاسیكه)
6. اگه حوصلتون از كانون گرم خانواده سررفت خانم رو میبرید خونه ی مادر خانم و خودتون میرن شصت نفری صفا(یادتون نره موقع برگشت كلی غر بزنید كه تنهایی رفتن برای عیادت دوستتون اصلا حال نداد و كلی زن زلیلیتون رو به رخ خانم و خانوادش بكشید)
7.دم كفتری موهارو پیرایش كنید و سعی كنید فكل ها از بالا 10سانت و از طرفین 5سانت خارج از كله باشد
8.هر روز 2ساعت و 7 دقیقه را در آرایشگاه بگذرانید (حالا اگه تو جیبتون شپش MCمیزنه از بی پولی عیب نداره نا امید نشید فقط توی آرایشگاه آدمارو نیگا كنید و ور بزنید و خالی ببندید كه شلوارتون رو عوض كردید و پول توی جیبش نیست.عوضش كلی كلاس داره از آرایشگاه در میاین)
9.در صورت نیاز, با قیچی به جون شلوارتون بیافتید و سر زانو ها و هر جای سالمشو نخكش كنید(این مورد توصیه نمی شود)
ادامه دارد.........و
آسیب شناسی فک و فامیل![]()
این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...
من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم
و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...
تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ، اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...
زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....
مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...
به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...
با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...
هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد دارند و با هیچ می میرند!